تبليغاتX
بگـــــــــذریـــــــم
بگـــــــــذریـــــــم
بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...
نگارش در تاريخ جمعه 4 فروردین1391 توسط فاطمه
شکوفه

روزهای آخر اسفند و شروع بهار همیشه برایم شگفت انگیز و جالب اند!

روزهای آخر اسفند وقتی در خیابان راه می روم حواسم همه اش پی درختهاست، کوچکترهایشان را هرس کرده اند و بزرگترها پر از شاخه های ریز و درشت اند و هر کدام یک شکلی سمت آسمان قد کشیده اند. گاهی حس می کنم دارند دعا می کنند و مثل ما آدمها دستهای خالیشان را به خداوند نشان می دهند.

همه خشک و لختند و من همه اش با خودم فکر می کنم که چطور ممکن است چند روز دیگر از این چوب های خشکی که کاملا مرده به نظر می رسند آن شکوفه های قشنگ بروید؟!

ایام عید که چند روزی درگیر خانه تکانی و عید دیدنی و مسافرت می شوم درختها را یادم می رود و بعد از عید وقتی دوباره از خانه بیرون می روم و درختها را می بینم صحنه هیجان انگیزی خیره ام می کند!

اصلا باور کردنی نیست! که آن درختهایی که مثل یک چوب خشک مرده بودند این قدر زیبا شده باشند! به گمانم خدا معجزه کرده است! انگار دعای درختها اجابت شده است!

این اتفاق و احساس هر سال برایم تکرار می شود وهر سال شگفت آور و دوست داشتنی ست و البته هر سال یک غم قدیمی را یادم می آورد!

خدایی که با یک نسیم این طور زمین را زنده می کند حتما می تواند با نسیم قدمهای مردی که دور نیست برای دنیای مرده ما هم معجزه کند!

اگر ما هم مثل درختها دعا کنیم...

اللهم عجل لولیک الفرج

نگارش در تاريخ جمعه 5 اسفند1390 توسط فاطمه

آه... آقا جان ببخش...
می خواستم از خوبی های اندک دوران نبودنت باشم...
شده ام از بدی های فراوانش...
می خواستم باری از روی دوشت بردارم...
حالا شده ام باری روی دوشت...
ببخش آقا...
این نشدن ها و نبودن ها را...
این بدی ها را...

به خوبی خودت ببخش...

اللهم عجل لولیک الفرج...



ته نوشت غمگینانه!: این مطلب به شدت حرف دل بود...

نگارش در تاريخ سه شنبه 2 اسفند1390 توسط فاطمه
لطفا برسد به دست سینماگران نه چندان محترم!

امام خمینی (رحمه الله علیه):

خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهه های عشق و شهادت و شرف و عزت سرمایه زوال ناپذیر آنگونه هنری است که باید، به تناسب عظمت و زیبایی انقلاب اسلامی، همیشه مشام جان زیبا پسند طالبان جمال حق را معطر کند. تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی -صل الله علیه و آله و سلم – اسلام ائمه هدی – علیهم السلام – اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیتها باشد.

هنری زیبا و پاک است که کوبنده ی سرمایه داری مدرن و کمونیسم خون آشام و نابود کننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بی درد، و در یک کلمه «اسلام آمریکایی» باشد.هنر در مدرسه ی عشق نشان دهنده نقاط کور و مبهم معضلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نظامی است.

هنر درعرفان اسلامی ترسیم روشن عدالت و شرافت و انصاف و تجسم تلخکامی گرسنگان مغضوب قدرت و پول است. هنر در جایگاه واقعی خود تصویر زالو صفتانی است که از مکیدن خون فرهنگ اصیل اسلامی، فرهنگ عدالت و صفا، لذت می برند. تنها به هنری باید پرداخت که راه ستیز با جهان خواران شرق و غرب، و در راس آنان امریکا و شوروی را بیاموزد.

هنرمندان ما زمانی می توانند بی دغدغه کوله بار مسئولیت و امانتشان را زمین بگذارند که مطمئن باشند مردمشان بدون اتکا به غیر، تنها و تنها در چارچوب مکتبشان، به حیات جاویدان رسیده اند و هنرمندان ما در جبهه های دفاع مقدسمان اینگونه بودند، تا به ملا اعلا شتافتند و برای خدا و عزت و سعادت مردمشان جنگیدند، و در راه پیروزی اسلام عزیز تمام مدعیان هنر بی درد را رسوا نمودند. خدایشان در جوار رحمت خویش محشورشان گرداند.

روح الله موسوی الخمینی

۳۰ شهریور۱۳۶۷

_________________________________

داشتن همچین سینما و تلویزیونی برای ما یه رویای دست نیافتنی شده انگار...

نگارش در تاريخ یکشنبه 23 بهمن1390 توسط فاطمه

پیرزنی عکس شهید خوش سیما و نوجوانش را در دست گرفته و روی لبه جدول کنار خیابان نشسته تا خستگی پاهایش را در کند، جوانی از کنارش رد شد و پرسید مادر جان فرزندت شهید شده پاسخ شنید که آره! جگر گوشه ام بود! دوتای دیگر هم دارم، حالا جانبازند. پسر گفت: زنده باشی مادر! و پیرزن گفت: شما هم زنده باشید! ان شاءالله جای ما را بگیرید! جوان خندید...

پیرمرد دستهایش پینه بسته بود، پاهایش دیگر نای قدم زدن نداشت، عکسی از امام خمینی را در دست گرفته بود و با یاد عشق جوانی اش آرام آرام راه می رفت و شعار می داد، پسرک جوانی از کنارش به سرعت گذشت! برگشت و چند لحظه ای نگاهش کرد و بعد بلند داد زد: خسته نباشی جوون!! پیرمرد خندید...

دخترک دستهای بابا را گرفته بود و می کشید به سمت کنار خیابان، بابا می گفت: دخترم قرار شد اذیت نکنی قول میدهم در راه برگشت برایت خوراکی بخرم الآن بیا بریم از مردم عقب می افتیم ها! دخترک با چشم های درشتش زل زد توی صورت بابا و گفت: حالا کی گفته من خوراکی می خوام من از اونا می خوام! و با انگشتش کمی آنطرف تر را نشان داد.
داشتند ماکت اسباب بازی پهباد آمریکایی را پخش می کردند! بابا خندید...

دختر چادرش را روی سرش مرتب کرد و با لحنی آمیخته از شوخی و شکایت گفت: نگاه کن تو رو خدا ما به کی جواب مثبت دادیما!! یک عکس نتوانستی برای من پیدا کنی! خدا می داند چطوری می خواهی خرج زندگی را دربیاوری؟! آقا داماد که حسابی از شوخی عروس خانوم حرصش گرفته بود گفت: حالا که اینطور شد چند دقیقه صبر کن الآن برمی گردم. دوید و رفت و در میان جمعیت گم شد. چند دقیقه ای که گذشت با سر و وضعی به هم ریخته خودش را به زور از لای جمعیت بیرون کشید و انگار که قله ای را فتح کرده باشد عکس رهبر را جلوی دختر گرفت و گفت: تازه خوبش را گیر آوردم ببین روی فوم چاپش کردند... دوتایی زدند زیر خنده...

شالی که روی سرش انداخته بود تقریبا داشت می افتاد مانتویش هم خوراک گشت ارشاد بود! دائم این طرف و آن طرف را نگاه می کرد، بالاخره پیدا کرد! رفت به طرف مرد و گفت: آقا یه دونه از این کاورها هم به من بدین! کاور را گرفت و تنش کرد، برگشت پیش دوستش و گفت بالاخره گرفتم!
روی کاور نوشته بود: «من هم یک دانشمند هسته ای هستم!»... دختر می خندید...

خبرنگار گفت: حاج آقا یه مصاحبه با ما می کنی؟! مرد روحانی با خوشرویی پاسخ مثبت داد، فیلمبردار دوربین را تنظیم کرد و خبرنگار میکروفون را جلو برد و پرسید: بفرمایید که امروز برای چی اومدین اینجا؟! حاج آقا که پیدا بود از این سوال تکراری شاکی شده عمامه اش را مرتب کرد، کمی فکر  کرد و گفت: آخه آقا جان این چه سوالیست؟! والا این بچه هم دیگر می داند که چرا آمدیم اینجا... دولا شد و وقتی بالا آمد یک پسر نیم وجبی با لپ های آویزان و لباس ارتشی  را بغل کرده بود. حاج آقا در گوش پسر گفت: پسرم به دوربین آقا نگاه کن بگو برای چی اومدی اینجا؟ پسرک خیلی محکم جواب داد: اومدم تا اسرائیل رو از زمین نابود کنم!... همه خندیدند...

مرد روی ویلچرش نشسته بود و همراه جمعیت می رفت، چشمش افتاد به پسر، ریشهایش را از ته زده بود! موهایش هم بدجوری سیخ سیخی بود! گمان کرد آشوبگر باشد! نگاهش که چرخید روی لباس پسر انگار که پرتش کرده باشند به خاطره های تلخ و شیرین دور، چشمهایش خیس شد! پسر که متوجه نگاه های مرد شده بود جلو آمد و پرسید: چی شد مشتی؟! ما رو دیدی گریه کردی؟! مرد قاطی خنده و گریه گفت: خودت نه! عکس روی لباست! خدا رحمت کند حاج همت را! مرد بود! مرد... شما هم که گردن به پایینت آدم را یاد بهشت می اندازد گردن به بالایت هم حالا هیچی!... پسر  دستی به موهایش کشید و خندید...

سیزده چهارده ساله بود؛ چفیه اش را دور گردنش مرتب کرد و دست مادرش را گرفت تا از لای جمعیت ردش کند به آن طرف خیابان که رسیدند مادر نگاهی به قد و بالای پسرش انداخت، پیشانی اش را بوسید و گفت: خدا خیرت بده! حسابی مرد شدی برای خودت! چند لحظه ای سکوت کرد؛ انگار دنبال کلمه ای برای تشویق بیشتر پسرش می گشت! گفت: فردا زودتر از  مدرسه بیا که با هم بریم آسایشگاه پیش بابا! خیلی دلش می خواست بیاید  ولی هوا آلوده بود، نمی شد... پسر خندید...

 

در کشور من، دیروز همه می خندید...



ته نوشت۱: تیتر مطلب از پیام تشکر امام خامنه ای برای راهپیمایی ۲۲ بهمن ۸۸ گرفته شده. خواندن دوباره پیام هم خالی از لطف نیست (+)

ته نوشت۲: اینجا قراره کوتاه بنویسیم مثلا! این متن هم قرار بود ۳ قسمت باشه نمی دونم چی شد که یهو شد ۸ قسمت  خلاصه که شرمنده طولانی شد!

ته نوشت۳: بعضی وقتها هزارتا کلمه به اندازه یه بیت شعر نمی تونه احساس آدم رو بیان کنه دیروز وقتی داشتم بین جمعیت راه می رفتم همه اش این بیت میومد توی ذهنم:
مرگا به من که با پر طاووس عالمی / یک موی گربه وطنم را عوض کنم...

ته نوشت۴: با چندتا از دوستان یک وبلاگ گروهی زدیم و منتظر نگاهتون هستیم (طنین موج)

ته نوشت۵: اللهم عجل لولیک الفرج

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی